یه جای بزرگ ، یه ساختمون مشکی که ظاهرش قشنگه می گن شیطون با دوستاش اونو ساخته، سنگای مرمر مشکی خیلی زیبا و خیره کنند ست.
از کنار ساختمون رد می شی از پنجره کناری ساختمون توشو نگاه می کنی همه ی آدما با موهای بلند پشت بهترین سیستمای دنیا نشستن . با خودت می گی کاش جای اونا بودم. وقتی به جلوی ساختمون می رسی یارای شیطون کناره در ورودی ساختمون واستادن همه مشکی پوشن، لا به لای آدما طوطی های سیاه با دم های بلند روی یه تیکه چوب نشسته بودن. این ورش یه طوطی سفید توشون خیره کننده ست . جلوترش یه راهرو به سمت خداست سمت چپ راهرو افراد شیطون هنوز به امید گمراه کردنت تلاش می کنن ، سمت راست افراد خدا بودن که می خواستن حقیقت هستی رو بهت بگن.
راهرو رو با اطمینان رد می کنی ، منتظر بهشتی ! .
داری به خدا نزدیک می شی جلوی میز خدا می ایستی خدا واست بلند می شه.
یکی سمت چپ خداست یه دفتر جلوشه ، دفترو باز می کنه .آره دفتر اعمالته بلند می خونه

" مفسد – قاتل – گناهکار".
اصلا انتظارشو نداری ، واسه اعتراض به سمت خدا می ری خدا دوباره بلند می شه ، اونجام از خدا ایراد
می گیری
دو نفر میان دستتو می گیرنو ، تو رو به ساختمون مشکیه می برن همون جایی که آرزوشو داشتی ، اونجا آدمایی رو می بینی که اصلا انتظارشو نداری